تبليغاتX
قلب شکسته
انگار دوباره یه حسی درون من بیدار شده که داره همدرد و همراز همیشگی من رو دوباره بهم بر می گردونه . فکر می کردم واسه همیشه تنهام گذاشته ، اما حالا کنارمه .

آره ! همون کاغذ های همیشگی که با حرف های من سیاه می شدن حالا دوباره منو خواستن . نمی دونم دلشون واسه چی تنگ شده . واسه نوشتن و خط زدن هام یا واسه اینکه با اشکام خیسشون کنم . هر چی هست از این خوشحالم که باز دارم همون آرش می شم . آرشی که می دونست اگه همه تنهاش بذارن ، قلم و صفحه همیشه در آغوششه و حرفاشو کلمه کلمه گوش میده و روی لوح وجودش ثبت می کنه .

چه صفحه های مهربونی که حاضرن پاکی و سفیدیشون رو به خاطر من از دست بدن و سیاه بشن ، اما من تنها نمونم .

اما این درد بزرگ منه . یعنی من از یه کاغذ هم براش کمتر بودم ؟ هیچ وقت باهام درد دل نکرد . هیچ وقت فرصت نشد بهم بگه چی می خواد و چی دوست داره . یعنی ممکنه گناه بزرگ من بخشیده شه ؟

شب شده . چه صحنه ی زیبایی !! آسمون داره وجودم رو به رخم می کشه . سیاهی اون مثل سیاهی قلب منه و ماهی که وسط این سیاهی خودنمایی می کنه و به زمین نور بخشیده ، همون نور امیدی بود که حضورت در وجود من داشت . اما حالا .... حالا این ماه دیگه نیست . حالا آسمون زندگی من سیاهه سیاهه . دلم تاریکه تاریکه . راهم مسدوده مسدوده . اینجا آخر راهی هست که ابتدای زجر منو بهم یاد آوری می کنه .

بازم همون صدای دره های تاریکی که منو مثل همیشه به سوی خودش می خونه . به سوی جایگاه همیشگی . به سوی عذاب یه گناه بزرگ .....

همدرد من

 

***     آرش | 

آن لحظه ها چه زود سپری شدند ... آغوش گرم تو چه زود سرد شد و دست خیانت کار من چه زود رسوا گردید .

چه آسان بودنت را از خود گرفتم و  تا آخرین لحظه ی عمر تنها شدم . ای کاش فقط تنها بودم . درد دوری ، زجر گناه ، فکر عاقبت شومی که انتظارم را می کشد ، ترس از بخشیده نشدن و غم نبودن چشمان تو . کاش باز هم می شد در چشمانت خیره شوم .

آن روزها از عشق تو ، انتظار نگاهت را می کشیدم اما وقتی حس می کردم حضورت را ، تنها هدف نگاهم به زمین بود .سنگینی  عشق تو حسرت دیدنت را ، حسرت خیره شدن به تو ، حسرت سیر شدن از نگاه کردنت را به دلم نهاد هر چند که اشتیاق من به تو هیچ گاه پایانی نداشت و ندارد .

کاش هنوز می شد دستت را بگیرم . کاش هنوز می شد وقتی اسم تو را بر لب می آورم ، صدایت بزرگترین شادی را به من هدیه دهد ، کاش هنوز هم کنار هم به آینده فکر می کردیم ... چه زود گذشت ..... .

 فقط یک عشق زمینی نبودی . تو راه بی انتهایی بودی که مرا برای پیمودنش مشتاق می کرد . آخری نداشتی و من در تو گم می شدم و این بزرگترین و شیرین ترین لحظه ی زندگی من بود . به راستی که تکرار نشدنی هستی .

حالا پشیمانی ها سودی ندارد ، آه ها پایان ندارد ، شب بیداری ها به سر نمی رسد ، اشک ها خشک نمی شود و جبرانی در کار نیست .

منتظرم بمان چون با اشتیاق در انتظار روشنی مرگ هستم ، روشنی که تو را به من باز می گرداند و دوباره به تو می رسم .

 این بار قسم می خورم برایت فنا شوم . این بار نگاهم را از چشم هاین محروم نخواهم کرد و تا همیشه ، همیشه ای که پایان ندارد ، با تو خواهم ماند .

                                                                                             آمین

آن روزها

***     آرش |