تبليغاتX
قلب شکسته
وسوسه ای در قلب من ، من از جدایی هنگام غروب می سوزم . قلب من عشقی همیشگی می خواهد .

وسوسه ، ‌من تو رو می خواهم  . تو می توانی هنگام غروب که قلبم عشق را صدا می زند با من باشی تا من دستهای تو را حس کنم .

***     آرش | 

مقدم همه ی عزیزان رو به این وبگاه خوش آمد می گم . برای دیدن کلیه ی مطالب می توانید از لینک های ارائه شده در این پست و یا آرشیو موضوعی استفاده کنید .

->>  شاد باشید و رها از غصه ها  <<-

         

                -//* ArasH *\\-

***     آرش | 
توی کوچه داشتم می رفتم . منو دید و بهم گفت : باهام بازی می کنی ؟ گفتم آره . بازی که تموم شد گفت تو بهترین داداش دنیایی . بعضی وقتا از مدرسه تا خونه با هم می یومدیم وقتی به خونه می رسید آخرین حرفی که بهم می زد این بود : تو بهترین داداش دنیایی . توی دانشگاه با هم بودیم . فقط چشمام اونو می دید . به هر بهونه ای خودمو بهش می رسوندم . ولی اون بازم می گفت تو بهترین داداش دنیایی . شب عروسیش سوختم . دیگه از دستش دادم . خودم ساق دوشش بودم . تنها چیزی که آرومم می کرد لبخندش بود که یه آینده خوب رو برام از خودش به تصویر می کشید . آخرش بازم بهم گفت تو بهترین داداش دنیایی . وقتی تصادف کرد واسه همیشه چشماشو روی من بست ، می خواستم منم خودمو بکشم تا برم پیش اون . زیر تابوتشو خودم گرفتم . مطمئنم اگه می تونست حرف بزنه بهم می گفت تو بهترین داداش دنیایی . یه بار دلم بدجوری براش تنگ شد . رفتم پیش وسایلش . دفترچه خاطراتشو پیدا کردم . ورق می زدم و می خوندم تا به اسم خودم  رسیدم و این جمله که جلوش بود : هیچ وقت نتونستم بهت بگم . کاش برام به جای یه داداش یه همراه بودی تا سرمو بذارم روی شونه هات . عزیزم ، من عاشقتم . 

***     آرش | 
امروز داشتم آخرین لحظه ای که صدات رو شنیدم با خودم مرور می کردم .

امروز داشتم دوباره اون طنین گرم و دلنشین رو توی ذهنم ، توی قلبم تداعی می کردم .

امروز داشتم دوباره به عشقی  فکر می کردم که برای من ابدی ماند و برای تو ... .

امروز برای هزارمین بار ، اسم خودم رو در کنار یه تابلوی خالی تصور کردم .

امروز به خاکستر عشقی دمیدم ، که شعله ی عشقش بارها منو سوزونده .

                 چرا ؟ تا شاید یه بار دیگه منو بسوزونه .

                چون سوختن توی این عشق از هر چیزی برام لذت بخش تره .

امروز حرف هایی رو با خودم مرور کردم که تو راحت گفتی و من سخت شنیدم .

امروز به جدایی فکر کردم که تو اونو خواستی . امروز به جای خالی تو با یه دید دیگه نگاه کردم .

امروز خودم رو در حسی غرق کردم که برای تو نفرت بود برای من عشق .

امروز دوباره با همه ی وجودم حس کردم که هنوزم دوست دارم .   

امروز به سبکی پر، توی عشق تو غوطه ور شدم .                            

***     آرش | 

از چه بگویم که زبان یارای گفتن ندارد . به کدامین راه روم که پایم ، توان رفتن ندارد . به کدام چشم ببینم که در پس پرده ی اشکی پنهان نباشد ؟ به کدام نوا گوش فرا دهم در حالی که فقط یک صدا در آن زمزمه می کند : خنده ی تو که گرما بخش وجود هستی من است .

از راهی آمدم و به راهی دیگر رفتم . راهم را ادامه دادم ، شاید به راه تو در آیم ، اما راهت جدا از دیگر راه ها بود . تو فرا تر از آنی که در تب و تاب عشق مانی .

خواستم که درس بزرگی از عظمت تو فرا گیرم ، ولی در هیبتت محو گشتم . خواستم درد دیرینه را با وجودت ساکت کنی ولی نبودت به شعله ی آن دمید .

تنها راه بازگشت برایم ماند در حالی که بازگشت کار سرخوردگان است . منم چون سرخوردگان باشم و برگردم ؟ نه ! هرگز! به احترام عشقت به راه گمراهی ادامه می دهم ، اما عقب گرد ، هرگز !

ادامه می دهم تا ببینی برایت فنا می شوم . ادامه می دهم تا در آینده از یادآوری برگشت حسرت نخورم ، تا خود را ملامت نکنم که چرا از تو گذشتم . تا بمانم و فریاد بزنم : از زندگی ام می گذرم ، ولی از تو .... هرگز !

***     آرش | 

در ژرف ترین نقطه ی دید ، در انتهای مسیر ها ، در آن نقطه ای که از آن فقط صدایی باقی بود آن هم از درگیری خوب و بد ، فقط یک چیز فهمیدم : همه چیز من با رفتنت تمام شد .

حالا من ، بریده از هر جا و هر کس ، هم آغوش یاد تو و همدم غم گناه خویش هستم . فقط خدا را می خوانم ، با رویی سیاه از پلیدی .

چه خدای بزرگی ! که هنوز فرصت زندگی را از من نگرفته و من چه بنده ی ناشکری که به خاطر نعمتش ، از او گله دارم .

نوای ممنوعه نواخته می شود . نوایی که با سازهای ممنوعه به گوش می رسد . چه کسی نواختش ؟ روح تو ؟ گناه من ؟ پستی من ؟ یا شاید کسی که ماُمور است کار ناتمام را به اتمام رساند ؟

آه از دلتنگی و اشک بی پایان . آه از غفلت و گناه . آه از پشیمانی بی فایده . آه از جای خالی .

لعنت به جان سختی من که هنوز نفس می کشم . هیچ امید و انگیزه ای ندارم ، اما مانده ام . خسته از روزهای تکراری . خسته از خستگی همیشگی . پنهان شده ام در پشت نقاب های متعدد که گاه مرا در طلب دانش ، گاهی مباحثه گر ، گاهی بازیکن و گاهی یک دوست معرفی می کنند . گاهی همان بزرگی سابق در اجتماع نا آگاه از درونم به سراغم می آید و از احترام های بی مورد دیوانه ام می کند و گاه حقارت حقیقی من ، خودش را به من نشان می دهد و به من می فهماند که از جنس مادون هستم .  

از آینه می ترسم . از دیدن خود . از دیدن رویی که نفرین شده و بهترین ها را رها کرده و در پستی و تاریکی دست و پا می زند . در تاریکی وجودش . در تاریکی اعمالش .

هیچ کاری نکردم برای عزیزانم . و آنها رفتند و تو هم در میانشان . صدایت در گوشم پیچیده که به من بارها و بارها گفتی بودنت لازم است . خودم را می بینم با تنی مرده و روحی پژمرده که فقط فضایی را اشغال کرده . زنده بودن ، زندگی می خواهد نه تن مادی و می بینم اشتباه تو را در کلام . دیدی بودن من زجری بر وجود انسان شده . دیدی نه تنها لازم نیست بلکه اضافه است ؟  

تو زنده ای که با لبخند رفتی نه من که با اشک ماندم . در گیر و دار ستیزه ها ، کلامت را فراموش نمی کنم که گفتی :« همه خواهند مرد ،خیلی کم هستند انسان هایی که زنده بمانند » . چه زیبا حدیث خود خواندی و زنده ماندی . گویی می دانستی سرانجام ما به کجا ختم خواهد شد . و من مغلوب نفس سرکش و تو سبک بال از هر بدی . این فاصله ی بین ما ، حتی عشق را سرد می کند . اینکه تو خوبی و من بد . این که من پله ای واژگونم برای تو که باعث سقوطت می شوم ، نه صعودت .

مرا به خود بخوان . مرا به خود بخوان تا خدا مرا به خود خواند و روحم را از عذاب رهایی بخشد . تا شاید روحم بار دیگر در کنارت آرام شود . تا شاید اشک چشمانم در نبود روح خشک گردد و پوسیدگی روحم به بدنم هم رخنه کند و آن را پبوساند . تا بشری از تکبر من رهایی یابد .  

روزی بهترین آرزوهایم برای تو بود . روزی همه چیزم را به تو و این آدم ها بخشیده بودم . اما اکنون خودم از همه نیازمند ترم . چون از طبع بزرگی سقوط کردم . چون کج قدم برداشتم .

حرف ها زیاد است که بگویم . اما دستی می خواهد که نلرزد و تو که گوش کنی . شاید وقتی دیگر ادامه دهم ، اگر روحم هنوز دور از تو مانده باشد .

***     آرش | 

تمام شد . این دفتر تنهایی های من نیز آخرین ورق خود را فدای قلم سوزناک من کرد . اما این پایان با دیگر پایان ها تفاوت بزرگی داشت . این بار ، من هم تمام شدم . دیگر از من چیزی نماند . روح خسته ی من ، پریشان تر از همیشه . قلب بی تاب من ، با خاک نا امیدی یکسان .

این بار دفتر دیگری بر نخواهم داشت . این بار دیگر از حرف هایم چیزی را بر صفحه رقم نخواهم زد . می خواهم بخش دیگر دردهایم را به خاک قبری بسپارم که تن مرا در آغوشش می گیرد .

چون اوست که در نهایت ماُوای هر انسانی است . اوست که تا ابدیت مرا در خود نگه می دارد . او همدم من می شود و من باید به این تقدیر راضی باشم .

دور شدم از هستی ام ، از دست رفت امید . اندک مدتی بود اما شیرینی آن غیر قابل وصف . دوست داشتم که آخرین حرفم را بشنود ، ولی ..... .

به هر حال آنچه مسلم است پایان من با اوست . این برای من ، به معنی پایان همه چیز است و خداوندی که خدایی می کند ، ای کاش اینبار هم خدایی کند و مهر پایان را بر لوح وجودم زند

***     آرش | 

باز هم می نویسم . و خود می دانی چرا . هیچ کس را با خود نمی بینم چون کسی نمانده و من مقصرم . حالا این تنهایی کشنده ، بخش کوچکی از مجازات من است .

این قلم  و این صفحه ی سفید که تا دقایقی دیگر از آن فقط صفحه ای سیاه و آلوده به حرفهای گناهکاری خسته  

باقی خواهد ماند ، تنها همدم ها و تنها همراز های من هستند . اما با اشکم چه کنم ؟

گویی او نمی خواهد که نگاشته های من پا بر جا ماند . صفحه را خیس می کند و می درد و جوهر را پخش می گرداند . او هم مرا مجازات می کند . بعضی وقت ها ، هنگامی که دیگر راهم به آخر می رسد ، تنها آرزویم در دو کلمه جای می گیرد : آزادی روح . اما رهایی از دنیای بدی ها ، اسیری در عذابی بزرگتر را برایم در پیش دارد ، اسیری در برزخ اعمال .

چه سنگین است درد دوری ، چه سنگین است درد گناه ، چه سخت است تحمل تنهایی و چه ملال آور است انتظار .

خدایا ! مرا در جهنم سوزانت ، آنجا قرار بده که بهشت هویداست ، تا لبخندش تازه ام کند ، تا ببینمش .

 

***     آرش | 

خدا ! می خوام بازم باهات حرف بزنم . یه بار دیگه مثل همیشه . اما بازم همون حرفای تکراری همیشگی . از همه خسته شدم به جز تو و ....  . همینطور  فقط تو که خدایی از من خسته نشدی . اینبار یه سوال هم اضافه تر دارم . راسته که عشق این دنیا ، توی اون دنیا هم ادامه داره ؟ این حقیقت داره که می شه اون دنیا پیش کسی که دوسش داری باشی ؟

خودت می دونی چرا پرسیدم . بهتر از هر کس دیگه می دونی . آره ! از اینجاش همون حرفای تکراری همیشگی شروع می شه . من و یه تن خسته و یه روح آزرده از قفس و یه جای خالی .

کاش می شد رفت به افسانه ها . کاش می شد لوح های جادویی رو کنار هم گذاشت و به روح ها پیوست . کاش می شد به اون پیوست . آخه مشکل من اینه که ازم فقط توقع انتظار داری . باشه قبول می کنم اما لااقل بگو تا کی . این انتظار بی حد و اندازه دیگه رمقی برام نذاشته . همه ی هستی که بهم دادی در ازای یه آرزو بهت برمی گردونم . پاکم کن از گناه و بعد من و کنار اون قرار بده .

تو بهترین شنونده و تواناترینی .

***     آرش | 

پیانیست ! آنگاه که می نوازی ، آنگاه که سرانگشتان احساس را بر تار و پود دو رنگ صفحه ای بی جان حرکت می دهی ، آنگاه که می سازی و می نوازی و به یادش اشک از چشمانت سرازیر می گردد ، آنگاه که انگشتانت بر کلیدها با نفرت از غمی بزرگ که خودت بوجودش آوردی سنگینی می کند ، آن لحظه ای که قطعه را به پایان می بری تا شاید خود نیز به پایان روی ، آن لحظه که دیگر برایت قابل توصیف نیست و در فهم قلم نمی گنجد ، آن لحظه باز هم عاشق باش تا شاید بخشیده شوی . آن لحظه خود را نبخش تا ببخشندت . آن لحظه از خود مگذر تا از تو بگذرند ، آن لحظه جان بده تا جانت را به تو بازگردانند . آن لحظه ، لحظه ایست که در پشت پلک های بسته ات ، در سپیدی ها ،  فقط تصویری از او می بینی که لبخندش هنوز هم دلرباست . آن لحظه ، نوای سازی به گوش می رسد که پیانیست نمی نوازد ، عشقی کهنه و سوخته آن را سر می دهد . آن لحظه ، لحظه طلوع توست در حین غروب جسمت .

***     آرش | 

شروع حرفام با دلتنگی است . باز تنها شدم . باز هم فکر و خیال . شنیدم بیشتر آدم ها از کسانی که زیبا می نویسن خوششون می یاد . من زیبا نمی نویسم ، اما از دل می نویسم .

کجا هستن اون آدما ، تا الان ببینن از چه لحظه ای خوششون می یاد . آیا اینو می دونن که دست من وقتی تنها می شم دیگه مال خودم نیست ؟ اینو می دونن که هر چی می گم و می نویسم ، از یه درد برخاسته ؟ از دردی که هیچ مرهمی نداره ؟ یعنی این درد رو دوست دارن ؟

قبول دارم که همه ی آدم ها عاشق می شن ، اما خیلی کم هستن که با زخم عشق زنده باشن . کم هستن کسانی که تا آخرین نفس از خدا به خاطر گناهشون بخشش بخوان و دست از همه چیز بکشن .

 

یادم نمی ره لحظه ای که چشمات رو بستی . هیچ وقت یادم نمی ره که من باعثش شدم . هیچ وقت خودمو نمی بخشم . آره تو از همه مهم تری که فقط اسم تو رو می یارم . اما فقط تو نبودی . اون ها هم به خاطر من چشماشون رو بستن . شاید الان منو ببینی . شاید الان صدام رو بشنوی و حرفای قلم دستمو بخونی . پس بخون و گوش کن :

   

  دست من از کفر من ، بریده باشد از ازل ***** تن تو هر چند نشاید که بخواهد دست من

کفر آرش ، وطنی نیست که کمان تیر نرساند* کفر من،خیال ملکی است که تو را نیست در آن

 

من دیگه رد شدم از درگاهش ، صدام شنیده نمیشه . تو که پاکی برام طلب بخشش کن .

 

***     آرش | 

حرکت می کند . به حرکتش ادامه می دهد و معنایی به نام توقف نمی شناسد . هر حرکتش ثانیه ایست از عمر من که می گذرد . ثانیه ها ، از پی هم می گذرند .

ای کاش این ثانیه های بی احساس دردم را می دانستند . ای کاش از عشق درکی داشتند . ای کاش احساس گناهم را می فهمیدند . ای کاش سوختنم را بی تو نظاره می کردند ..... شاید ، آنگاه می ایستادند .

همیشه همینطور بودند . آن لحظه ها که در کنارت نفهمیدم چگونه سپری شد دیگر بر نمی گردد و این لحظه های بی تو که ذره ذره اش زجری عظیم است ، شاید زجری هزار ساله ، خیلی آهسته می گذرد .

ثانیه ها هم از گناه من بی خبر نیستند . آنها هم در مجازات من سهیم شدند تا با این کند سپری شدنشان ، مرا از پای در آورند .

به هر مجازاتی تن می دهم . هر چه که باشد ، هر چقدر سخت و دشوار . چون امید دارم . امید دارم آن روز که روحم به تو بپیوندد ، سیاه رویی من کمتر است . راحت تر می شود سنگینی حضورت را حس کرد . راحت تر می توان از شوق با تو بودن گفت . راحت تر می توان با تو به آرامش مطلق رسید .

تو از دوست داشتن بالاتری . تو از عاشق شدن هم بیشتری . تو حیرتی . حیرتی که مرا به خود نیاورد مگر هنگام جدایی ام از تو . مگر هنگامی که فهمیدم چه کردم . مگر هنگامی که عذاب من از جرم بزرگم شروع شد .

 دل تنگی ام بسیار و پشیمانی ام بی فایده و طلب بخششم بی جواب ، به در گاه خدای حساب .

خدای من ! خدای بزرگی که من در مقابل نعمت زندگی که بی منت عطایم کردی ، گناه کردم ، باز هم وقت دعاست و باز هم تو را می خوانم و اینبار فریاد می زنم :

" به حق همین ثانیه ها ، ثانیه هایی که گاه زود و گاه دیر می گذرد ، اما عاقبت در فرمان توست ، جانم را زودتر از این قفس رهایی ده تا روحم در کنارش آرامش یابد .

 

***     آرش | 

صدایی می شنوم . صدای دره های تاریکی . صدایی که از اعماق سیاهی ها بر می خیزد .صدایی که مرا به خود می خواند . صدایی که از آزادی روح شیطانی می گوید .  صدایی که از جایگاه ابدی من خبر می دهد . آری ! گناه من جز این پاداشی ندارد . گناهی که تن تو رو را سرد کرد . گناهی که برق چشمانت را ربود . گناهی که من را با تنهایی رها کرد . گناهی که مرا در قفس انتظار حبس کرد . من ، ناخواسته تنها شدم .

چه کسی باور می کند که برایم بزرگترین بودی ؟ گناهکاری که سه چیز می شناسد : عشق ، مجازات و انتظار ، چشمان تو . و این سه چیز ، یک کس را می شناسند : تو .

ای پروردگاری که مرا آفریدی ! مرا نکش ، بلکه به عدم ببر ، هستی ام را بگیر در ازای گناهم . چگونه به او فکر کنم در حالی که از او شرمسارم و چگونه می توانم به یادش نباشم در حالی که همه چیزم بود ؟

درونم را ، درونم را از من بگیر

***     آرش | 
نمی دونم چرا یه دفه اینقدر دلم گرفت . هر وقت می نوشتم اوج احساسم یه دلتنگی بود برات . اما الان اشکهام رو نمی تونم نگه دارم . نمی دونم چی می نویسم چون خوب نمی بینم . دیدم تار شده . هر چند لحظه ، دستی به چشمام می کشم و خط قبل رو می خونم تا اشتباه ننویسم . همیشه وقت تنهایی هام ، خیال تو تنهام نذاشته . اما الان سنگینی این تنهایی با هیچ چیز جبران نمیشه . الان تنها نبودم ، تازه ! به تو هم فکر نمی کردم . داشتم درسمو می خوندم . ولی تو ... . با من کاری داشتی که به یادم اومدی ؟ یا شاید می خواستی بگی : « دیدی بی وفایی ! الان به یادم نیستی ؟ یعنی فراموشم کردی ؟ »

نه گلم . هیچ وقت . شاید شرم نمی ذاره بهت فکر کنم . شاید درد اون گناه جای خیال پاکت رو تو ذهنم پر کرده .

بدنم می لرزه . هوا سرد نیست . پس چرا ؟ سنگینی وجودت منو اینطوری کرد ؟ این پریشانی و اضطراب من از کجاست ؟ چرا به قلبم فشار می یاد ؟

نه نه . حتی صورتت هم الان یادم نیست . انگار همه چیز فراموشم شده . فقط یه صحنه رو می بینم و حس می کنم ، آخرین لحظه ای که کتارت بودم ، که تنت غرق خون بود . بازم زجر من شروع شد . خدا ! کمکم کن .

چیه ؟ می خوای بگی من زندگیتو گرفتم ؟ می خوای چیزی رو یادم بیاری که هیچ وقت یادم نمی ره ؟ یا شاید داری زیر فشار منو می کشی تا بیام پیش تو ؟ نه ، اشتباه می کنی . حتی اگه بمیرم منو به بهشت نمی برن تا ببینمت . این فکر رو از سرت بیرون کن . یه خیاله ! مثل خیال با تو بودن برای من .

عزیزم ! هیچ وقت اینطوری سراغم نیومده بودی . چه مقامی بهت دادن که اینقدر روحت سنگین شده ؟ چرا من نمی تونم مثل همیشه بهت فکر کنم . انگار که کنارمی . می ترسم سرمو بلند کنم و اون چشمای ناز رو ببینم . فقط دارم به انگشتام که می نویسن نگاه می کنم ، حتی دیگه نمی خونم که چی نوشتم . شاید یه وقت دیگه غلط هاشو ، اصلاح کنم .

تو رو خدا برو . اینطوری نیا سراغم . یا زود بگو چی می خوای ؟ نکنه تو ماُمور شکنجه ی من شدی ؟ نکنه می خوای ازم انتقام اون گناه رو بگیری ؟ نکنه داری تلافی می کنی ؟ باید باور کنم که تو رو هم از دست دادم ؟  حتی خیالت رو ؟

همیشه فکر می کردم که منو می بینی . اما الان مطمئنم نه فقط منو می بینی ، بلکه همینجایی ، توی همین اتاق ، پس کجایی ؟ خودت رو نشون بده ، شاید ....

همیشه مرهم دردم بودی ، اما الان خودت داری بهم یه درد بزرگ هدیه می دی . دردی که سر زخمش داشت بسته می شد و فقط جاش رو تن روحم مونده بود .

***     آرش | 
در حالی که از اشک چشمام پر شده ، در حالی که قلبم از گرمی هر چیزی خالی شده ، آخرین های خودم رو می نویسم . چون دیگه واسه زندگی وقتی باقی نمونده .

کاش می شد با عقب بردن ثانیه شمارها ، روز ها رو به عقب برد . کاش فقط یه لحظه ی دیگه می شد احساسش کنم .

آدما ! گوش کنین صدای ضعیف من رو که تا لحظاتی دیگه خاموش میشه . آدما ! تو رو خدا نذارین وقت ها بگذره . آدما ! پشیمونی سودی نداره . آدما ! درد سرد شدن ، درمان نداره .

بشنوید حرفامو تا به این روز نرسید :

امیدم رفت ، از امیدتون با جون مراقبت کنین . عشق از دست میره ، نذارین !!! قلب سرد میشه ، بهش گرما بدین . دستش از دستتون دور میشه ، اونو در آغوش بگیرین .

احساس پوچی بیشتر از این ؟ هیچ چیز برام مهم نیست . باید رفت . بی بار و بنه چون نمی ذارن چیزی با خودم ببرم ، حتی یادش رو . فقط از من بدی هایی که بهش کردم باهام می یاد تا جبران بشه .

آدما ! عشق یعنی گذشت . به خاطرش از هستی بگذرین . گاهی وقتا اثبات عشق با رفتنه نه با موندن . دیر فهمیدم ، اما حالا فریاد می زنم تا شما بدونین .

آدما ! درد اون نیست که براش مرهم نباشه ، درد بهشتیه که بهترینتون توش نباشه .

آدما ! زندگی تکرار نمیشه . کاری کنین که با فکر گذشته شاد شید نه پشیمون .

آدما ! بین شما کسانی زندگی می کنن که معشوق رفته ها هستن . تنهاشون نذارین .

آدما ! اینجا و هر جایی که میشه فریاد زد ، یه روز کسانی می یان که از گذشته می گن تا آینده ی دیگرانی که همون راه رو می رن از پیش روشن باشه . به راهتون خوب نگاه کنین .

آدما ! یه صدای دیگه هم خاموش شد . آره ! دیگه دیره . اما به موندن صداهای دیگه کمک کنین .

عشق من ! آخرین جمله رو فقط به تو میگم . یه بار دیگه دستت رو بالا بیار و جلوی صورتت بگیر و این بار به یاد من ، نه برای فهمیدن درد من ..... .

Upshot,I Can,t reclaim nobody from them . I,m staying only . Now , I,m alone . Very alone

***     آرش | 

یه بار دیگه بهت حرف دلمو زدم . اما ....  . این بار هیچ کس قدرت نداره تقدیر رو عوض کنه . من می رم جایی که تا بهش  برسم ، دیگه تنم سرد شده و از عشق تو عرق سرد نمی کنه . دیگه قلب توی سینه ام از حرارت وجودت داغ نیست و تند تند نمی زنه . حالا فقط یه تیکه گوشته که خون درونش بی جریان شده .

شب ها برات قصه گفتم ، واقعاً یه قصه بود . اون پسر باهوش و خواهرش و همه چیز دیگه ، فقط قصه بود .

کی باور می کنه یه روز بهترین هام رفتن ولی من هنوز زنده موندم ؟

کی به من میگه عاشق وقتی که بی عشقم زنده موندم ؟

می خواستم این بار واسه ی عشقی فدا شم که تمام اتهامات بی احساس بودن من رو ازم پاک می کنه . این بار باید با جان برم ، تا جانم رو ازم بگیرن . آره ! همیشه ترسیده بودم .

نمی دونی چقدر خوشحالم !! زندگیم شیرین شده ، حالا یا می رم و از همه چیز راحت می شم ، یا می مونم و واسه تو از همه چیزم می گذرم .

تقدیر پس از سال ها ، داره به من لبخند می زنه . حالا توی این آسمون تاریک یه ستاره ی حقیقی دارم . ستاره ای که نه تنها ماله خودمه ، بلکه فقط من می بینمش .

خدایا ! من عاشق این پایان های شیرین تو هستم که بعد از زجر های متوالی به بندگانت هدیه می دی . من عاشق « انَ مع العسر یسراً » هستم که قول تو بود و به حقیقت راستگو ترینی .

خدایا ، دوباره هنگام شیرین دعا رسید . این بار خدایی کن و نخواه به زبان بیارم . آره ! همونی رو که توی قلبمه مستجابش کن که تو حکیمی و بر همه چیز دانا .

آمین

پایان شیرین

***     آرش | 

بعد از مدت ها ، امشب دوباره بدجوری دلم گرفته . توی این 2 ماهی که دست به قلم نزدم خیلی چیزا عوض شده ، دنیای من ، کارای من ، فکرای من .

حتی نوشتن هم یادم رفته . هیچ وقت واسه گفتن کلمه کم نداشتم اما حالا ... . ای کاش می شد بدون حرف زدن ، همه دردامو می فهمیدی . حالا دیگه حتی نمی تونم از خودم بگم .

به کی تبدیل شدم ؟

کارم صبح تا شب شده رکاب زدن . از نظر دوستام دارم خیلی تمرین می کنم و حتماً موفق می شم ، اما نمی دونن فقط دارم سرعت می گیرم تا از خودم فرار کنم .

دیگه چشمامو نمی بندم و مثل گذشته انگشتام رو از روی سیم های زرد و سفید صفحه ای که صداش فقط به خاطر عشقم شنیده می شد ، نمی کشم . حالا حتی نت زندگی هم یادم رفته .

چند روز پیش وقتی رکاب می زدم ، تا حدی غرق فکر شدم که حتی متوجه نشدم از جاده  منحرف شدم . فقط یادمه وقتی به خودم اومدم ، صورت و گردن و تنم خونی بود .

از نقشی که بازی می کنم خسته شدم . این پسر اونی نیست که می بینین . خیلی تنهاتر از تنهایی هام .

آخرین خداحافظی رو یادم نمی ره . خودمو می خوردم تا جلوی اشکمو بگیرم . واسه تو هم نقش بازی کردم تا مطمئن شی نمی خوامت و بری ، اما توی دلم از خدا می خواستم بمونی . مجبور شدم به خاطر تو از خودم بگذرم تا شانس خوشبختیت رو از دست ندی .

حالا یاد تو ، درد نبودت ، اسمت که روی لبامه و ... یه جای خالی .

خدایا ! بهت پناه آوردم چون بهترین پناهگاهی برای دردمندان . شاید دردم در مقابل سختی های بقیه خیلی بزرگ نباشه ، اما واسه خودم خیلی سنگینه .

خدایا ! کمکم کن ... .

***     آرش | 
شاعر نیستم و نیم از اهل هنر *  ولی آن نسیم مطبوع  *  می نوازد سبزه زار تازه روییده ی ذوق مرا 

ولی حیف از دوران  *  که شدم سرگردان  *  بدین راه که بیراست و آخر بیابان

خاکی دارم از عشق  *  سرخ از خون عزیزان خدا  *  که رویانیدند *  آینده ی سبز گذشته ی تاریک را

دوست دارم غرقه در افکار را  *  که روان دریایی است  * در خیال سهراب  * در وجود نیما

می خوانم ؟!  *  نه !! هرگز که خواندن نبود حق کلام * باید از حفظ کرد که ماند در سرلوحه ی ذهن

اما باز هم نه !  * که باید انگاشت بر کتیبه ی وجود * تا پا برجا باشد * تا عالم بدانند که از دل آمد و بر دل می رود

اما سهراب بزرگ * ای که روحت به لطافت نداشت همتایی * ای که سبز برگ درخت ، نداشت بر لطافت در کنارت جایی

فهم قلم در دستت ، ندانست که مقصودت چیست * آن شقایق که گویی تا هست باید زیست !! * در حقیقت  چیست ؟ کیست ؟

ای جماعت ، مخلوقات اله :

شاید آن روز که سهراب نوشت * تا شقایق هست زندگی باید کرد * خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینگونه نوشت : *  هر گلی هم باشی * چه شقایق چه گل سوسن و یاس * تا این دوران سرگردان است * زندگی تاریک است .

->> ArasH <<-

***     آرش |